امروز بعد ورزش و خوردن صبحونه بيل و فرقون و اره و قيچي باغباني رو برداشتم و رفتم توي باغ ، هرس درختا چهارشنبه تموم شد ، پنجشنبه و جمعه هم حسابی برف و بارون اومد و نتونستم پای درختا رو بیل بزنم ، این شد که امروز تصمیم گرفتم صبح و بعد از ظهر این کار رو انجام بدم ، از همون اول باغ شروع کردم به بیل زدن دور درختا ، از اونجایی که هر سال درختا رو کود و خاك و برگ دادم ، بیل زدن راحت بود و کارها خوب پیش می رفت ، تا اینکه مینا با یه سبد و یه فلاسک چایی اومد و رفتیم نشستیم روی تخت زیر آلاچیق ، مینا چندتا سیب زمینی رو با گرمای شومینه گازی کباب کرده بود و همراه تخم مرغ آبپز و کره و نون و چایی نوش جان کردیم ، آسمون نیمه ابری بود و باد میومد و آسمون ، آبی خودش رو هر از گاهی نشون می داد اما از سوز سرما خبری نبود و برفی که دو روز گذشته باریده بود آب می شد و می رفت توی دل زمین ، مینا گفت ؛ مثل هوای آخر اسفند می مونه ! گفتم آره ، انگاری بهار می خواد بشه ، اما خدا کنه هوا دیرتر گرم بشه و درختا زود از خواب بیدار نشن ، مینا گفت ؛ فکر نکنم زودتر از آخرهای اسفند بیدار بشن ، خندیدم و مینا پرسید به چی میخندی ؟ گفتم ؛ موندم برای سالروز آشنایی و بله برون و چشن تولدت چی هدیه بدم ، مینا خندید و گفت؛ مسعود جان تو هدیه ات رو به من دادی و من فقط سلامتی تو رو می خوام این برای من از همه چی با ارزش تر ، گفتم ؛ بله ! اما اینطور که نمیشه ، مینا دستای منو گرفت توی دستاش و گفت ؛ تو همه دار و ندارت رو به من بخشیدی ، الان هم ميوه عشق مون رو توي شكمم دارم كه يه دنيا مي ارزه ، بعد دستام رو بوسید و من صورت مثل ماهش رو ، بعد بدون اینکه حرفی بزنه رفت سراغ مرغ و خروس ها کبوترا و جو و قهوه ای ، من هم اراده کردم امروز کار بیل زدن رو تموم کنم ، فکرم رو دادم به مینا و دوباره شروع کردم ، بیل می زدم ‌و به روزهای قشنگی که با مینا پشت سر گذاشتیم و به روزهای قشنگتری که پیش رو داریم فکر می کردم ، مینا بعد یه ساعت برگشت پیشم و گفت ؛ من دارم میرم خونه چیزی نمی خواهی ؟ گفتم ؛ نه فقط ناهار خونه کی هستیم ؟ مینا خندید و گفت ؛ خونه خودت عزیزم برات یه رشته پلو بدم بخوری که کیف کنی ، بعد فلاسک و سبد رو براشت و زمزمه کنان برگشت خونه ، دوباره دست بکار شدم تا اینکه ساعت یک ظهر شد و دست ازکار کشیدم و‌ برگشتم داخل خونه ، همه اومده بودن و چای می خوردن و صحبت می کردن ، سلام و خسته نباشیدی گفتیم و رفتم حموم حسابي خودم رو شستم و اومدم بيرون و نشستم کنار عمو حسین ، عمو گفت ؛ کارگر بگیر خودت رو خسته نکن ! گفتم ؛ کارگر هم بگیرم خودم هم باید کار کنم ، اینطور راحت تر هستم ، تازه کار سخت سال‌های گذشته انجام دادم و الان زمین راحت بیل می خوره ، بعد فرنگیس زن عمو گفت ؛ مسعود جان فردا چه موقع می خواهید برید تهرون ، گفتم ؛ ناهار رو میخوریم راه میوفتیم تا ساعت چهار برسیم بیمارستان ، بعدش هم دوباره بر می گردیم ، زن عمو گفت ؛ می خواهید من هم بیام ، گفتم ؛ نه زن عمو هم خسته می شید هم اینکه عمو خودش راحت می بینه ، بعد مینا خندید و گفت ؛ مامان بمون پیش من تا دلم برات تنگ نشه ! زن عمو یه لبخندی زد و گفت ؛ باشه دختر گلم ، بعد گفت ؛ مسعود جان شام میایید خونه یا میرید خونه فریبا خانوم ؟ گفتم ؛ عمو هر جور بخواد ! عمو گفت ؛ دیر میشه اومدنمون ، بهتر از بیمارستان یه سره برگردیم روستا ، بعد امیر گفت ؛ پس برای شام گوشت کباب می کنم ، دایی حمید گفت ؛ بیا هی من میگم غذای گوشتی رو کمش کنیم امیر کباب ميده بخوریم ، امیر هم گفت ؛ کاری نداره دایی جان شما نون پنیر بخور ! دایی حمید یه مکثی کرد و گفت ؛ باشه دارم برات فقط صبر کن ! بعد این صحبت ها پدرم گفت ؛ سفره رو بندازیم که حسابی گرسنه شدیم .

سفره رو انداختیم و بساط رو چیدیم ، رشته پلو با روغن حیوانی و ته دیگ سیب زمینی ، همراه نون و ترشی و فلفل ترشی و ماست و دوغ ، حسابی بهمون چسبید ، ناهار رو که خوردیم سفره جمع شد ، من رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم ، بعدش یه لیوان چایی خوردم و از همه اجازه گرفتم و رفتم داخل باغ ، دوباره شروع کردم به بیل زدن ، ساعت سه بود که دایی و عمو حسین و ... از دور دست تکون میدادن و می رفتن خونه باغ خودشون ، با خودم عهد کرده بودم هر جوری هست باید پاي درختای باغ رو امروز بیل بزنم ، مگه چی شده ، سال گذشته یه روزه همه باغ رو بیل زدم ‌یه روزه کود دادم ، امسال که يه انرژی و انگیزه خاصی پیدا کردم نتونم ، خلاصه تا ساعت شش بیل زدم و کارم تموم شد ، در لونه مرغ و خروس ها رو هم بستم و برگشتم داخل خونه ، تازه مینا و مادر و پدرم از خواب بیدار شده بودن و داشتن چایی می خوردن ، سلام ‌‌خسته نباشیدی گفتیم و مینا گفت ؛ ببخش منو ، تا سرم رو گذاشتم روی بالش خوابم برد والا می خواستم برات چایی بیارم ، گفتم ؛ عیب نداره کار خوبی کردی خوابیدی ، مگه چقدر فاصله ست خودم میومدم می خوردم ، مادرم پرسید کار بیل زدن رو تموم کردی ؟ گفتم ؛ بله! فردا صبح هم شروع می کنم به کود دادن ، بعد این حرف ها یه چایی خوردم و رفتم حموم و حسابی خودم رو شستم و اومدم بیرون ، مینا لباس عوض کرده بود ، پرسیدم شام خونه کی هستیم ، خندید و گفت ؛ نجمه زن عمو ، نمازت رو بخون بریم ، منم نمازم رو خوندم و یه دست لباس شیک تنم کردم و همراه مینا و مادر ‌و پدرم رفتیم خونه نجمه زن عمو ، بعد سلام و علیک نشستیم ‌و شروع کردیم به خوردن چای و تنقلات و میوه ، بقیه هم از راه رسیدن و جمع مون کامل شد ، فرنگیس زن عمو یه نگاهی به منو مینا کرد و گفت ؛ خبریِ ؟ مينا گفت ؛ براي تنوع پوشيديم ! فرنگيس زن عمو دوباره گفت؛ تو قبل از ازدواج هم به خودت مي رسيدي و شيك مي گشتي ، اما بعد ازدواج ديگه داري ركورد ميزني ، مينا خنديد و به زن عمو گفت ؛ من همون روزهاي اول به مسعود جون قول دادم شيك بپوشم و شيك بگردم ! بعد عمو حسين گفت ؛ چكار داري دخترم رو بگذار راحت باشه ! زن عمو خنديد و گفت؛ مي خوام سر بسرش بگذارم همين ! خلاصه با اين حرف ها شام حاضر شد و سفره رو انداختيم خورشت فسنجون اومد وسط ، شروع كرديم به خوردن ، طبق معمول به تيكه گوشت جداي گوشت خورشت تقديم مينا خانوم شد، ايشون هم مي خوردن و لبخند ميزدن و به من نگاه مي كردن ، تا اينكه شام رو خورديم سفره جمع شد ، بعد بساط ميوه و چايي و تنقلات اومد وسط ، امير پرسيد كار باغ به كجا رسيد ؟ گفتم از فردا مي خوام كود بدم ، امير گفت ؛ من ميام با هم كود ميديم تمومش مي كنيم ، پرسيدم مگر خودت كار نداري ؟ گفت ؛ نه به اون صورت ، باغ شما واجب تر ، خلاصه از دامداری صحبت کردیم که سه تا کامیون یونجه ‌و کاه اومده بود و همه رو خالی کرده بودن توی انباری ، از باغها و وضعیت آب و تا اینکه ساعت یازده همگی بلند شدیم ‌و از نجمه زن عمو تشکر و خداحافظی کردیم برگشتیم خونه باغ ، مادر و پدرم رفتن خوابیدن ، مینا هم چند تا سیب و پرتقال پوست کند و ‌نشست کنار بخاری و‌شروع کرد به خوردن و خوندن کتاب مادر و کودک ، من هم مشغول نوشتن قصه امروز شدم ، حالا نوشتن رو به پایان می برم و میرم مسواك مي زنيم و ميريم مي خوابيم که فردا به موقع از خواب بیدار بشم ، شب خوش خدانگهدار.