سال نو میلادی بر هموطنان مسیحی خجسته باد .

زوزه گرگها

الان که می خوام شروع کنم به نوشتن قصه چند روز گذشته زوزه چندتا گرگ رو می شنوم که اومدن بالای تپه روبروی خونه باغ های خواهرا و برادرام ، از اون طرف هم صدای سگهای خودمون و دیگر اقوام به گوش می رسه ، قصه این چند روز رو بنویسم اگر لازم شد جو و قهوه ای ‌و بل و‌ رکس و یاقوت و مروارید رو بر می دارم و همراه سگهای دامداری با چند نفر میریم سراغ شون ،

و اما قصه ؛ از اونجایی که هوا خیلی سرده و برف باریده و یخ بندونه جز برای تهیه نون و لبنیات و کار توی دامداری از خونه باغ بیرون نمیرم ، خونه هم که هستم با دخترای نازم مینو و پرستو بازی می کنم و از پسرای گلم آریا و آرش که چهار روز دیگه سه ماهشون تموم میشه و میرن چهارماهگی نگهداری می کنم ، میناجانم ، همسر مهربون و دوست داشتنیم صبح های روزهای فرد از ساعت نه تا یازده توی سالن ورزشی روستا با خانوم ها نرمش و ورزش و یوکا کار می کنن ، ناهار و شام رو هم بخاطر آریا و آرش جمع میشیم خونه باغ خودمون ، مینو و پرستو عجیب وابسته آریا و آرش شدن و‌تغریباً تمام وقت توي خونه هستن و كمك مينا مي كنن ، امروز قبل از ظهر مينا آريا و آرش رو تك تك برد حموم شست و داد به فرنگيس زن عمو تا خشك كنه و لباس بپوشونه ، موقع شستشو يا لباس پوشوندن گريه مي كردن مينو و پرستو با اون زبان كودكي مي گفتن داداش گلم گريه نكن ، تميز شدي الان مامان بزرگ لباس مي پوشونه و از اينجور حرفها ساكت مي شدن و با دست هاي ظريف شون انگشت مينو و پرستو رو مي گرفتن ، خلاصه تمام دلخوشي من شده مينا و بچه هام و اطرافيانم ، بايد حسابي از خودم و اونها مراقبت كنم ، تلفن همراهم زنگش به صدا در اومد جواب بدم ،... آقا رسول بود گفت ؛ چهارتا گرگ اومدن پشت در دامداري ، هر كاري مي كنم فرار كنن نميرن ، سگ هاي دامداري هم حسابي عصباني شدن ، سريع سگهاي خودت و داداش امير و آقا جلال رو برداريد چند نفري بيايد دامداري ، برم كه اوضاع خيلي خطري شده ، شب خوش خدانگهدار.