رسيديم خونه خاله آذر ، سلام و عليك و حال و احوال گله شروع شد نمياييد ، اومدني هم اينطور مياييد ، ساعت دو بعد از ظهرِ ، عمو به مينا و زن عمو اشاره كرد و گفت ؛ آنچه كه عيان است چه حاجت به بيان است ، احمد كه داشت به حرف هاي عمو گوش مي داد خنديد و گفت ؛ من هم به اين درد دچار هستم ، يعني هر مردي دچار اين درد ميشه ! خاله آذر كه مثل فرنگيس زن عمو شوخ طبع گفت ؛ خيلي هم دلتون بخواد ، خدا هم ماها رو اينطور آفريده ، دوست داريد براتون تكراري بشيم ، احمد آقا كه بلند بلند ميخنديد گفت ؛ نه خانوم شما تاج سرمون هستيد ، عمو كه خيلي گرسنه بود گفت ؛ ناهار رو بخوريم كه خيلي گرسنه هستيم ، كمك كرديم و سفره ناهار رو چيديم و غذا اومد وسط ، چلو مرغ ، دست پخت خاله مثل زن عمو، يكِ ، چلو مرغ خوشمزه رو خورديم و سفره جمع شد ، نمازمون رو خونديم و دوباره دور هم نشستيم ، منو مينا و زن عمو كه از قبل چند تا ليست بلند بالا تهيه كرده بوديم داديم به خاله و گفتيم ؛ فردا پيش از ظهر مياييم داروخانه مي گيريم، خاله يه نگاهي به ليست ها كرد و يه سوتي كشيد و گفت ؛ اينها رو براي فروش مي خواهيد ؟ مينا گفت ؛ نه خاله يه تعدادش مال ماست ، تازه ما ديگه روستانشين شديم ، كمتر شهر مياييم ، باشه بهتر !بعد خاله گفت ؛ بله ! اما آب و هواي روستا خوب بهت ساخته ، احمد آقا گفت ؛ اونكه بله اما مثل اينكه اين مينا خانوم قبلاً هم روستا مي رفت ، اين آقا مسعود كه يه زندگي عالي و راحت براش ساخته ، گفتم ؛ مينا كه خونه بابا و مامانش راحت تر بود ! خاله آذر گفت ؛ بله ! اما حالا مينا يه نفر رو هم داره كه به اندازه پدر و مادرش دوستش داره و از همه چي خيالش راحتِ ، بعد رو كرد به مينا و پرسيد مگه نه مينا جان ، مينا خنديد و گفت ؛ صد البته ، اما من هم سعي مي كنم همين راحتي و خوشي رو براي مسعود فراهم كنم ، گفتم ؛ باور كنيد مينا هيچ چيزي رو براي من كم نميگذاره و از خودم بيشتر مراقب من و مال و اموال مونِ ، احمد آقا دوباره خنديد و گفت ؛ دورا دور خبرا به گوش ما ميرسه چكارا كه براش نمي كني و چه چيزهايي براش نمي گيري ! گفتم ؛ جز وظيفه كاري نمي كنم دل من هم به همين ها خوشه ، همين ! عمو و زن عمو گفتن ما از دوتاشون ممنون هستيم كه دست به دست هم دادن و دارن يه زندگي قشنگي رو با عشق مي سازن ، بعد اين حرف ها مينا گفت ؛ براي شب يلدا بياييد شام و شب نشيني و شب رو هم روستا بمونيد ، خاله آذر گفت ؛ مامانت چند روز پيش ما و عمه حوريه و عمو علي و دايي كريم و دايي رحيم و ... از طرف تو و پدر و مادر مسعود جان دعوت كرد اما ما شب يلدا دعوت هستيم خونه اصغر آقا داداش احمد آقا ، پنجشنبه زودتر از داروخانه در مياييم و شام رو خونه تون مي خوريم شب رو هم مي مونيم عصر جمعه بر مي گرديم شهر ، مينا گفت باشه اين هم خوبِ چون ما اين دو سه روزه خيلي مهمون داريم ، خاله آذر گفت ؛ حسابي شدي يه كدبانو ، مينا يه نگاهي به من كرد و گفت ؛ اينو ديگه مسعود بايد بگه ! گفتم ؛ يه كدبانو به تمام معنا ، چه نظافت و پاكيزگي خونه ، چه پخت و پز ، چه مهمون نوازي ، مينا گفت ؛ مرسي ممنون، خلاصه تا دوتا چايي بخوريم و كمي ميوه و شيريني ساعت شد چهار و نيم ، احمد آقا و خاله آذر كه بايد مي رفتن داروخانه ، مينا و زن عمو هم مي رفتن دكتر ، منو عمو هم بر مي گشتيم خونه ، اين شد كه از خاله و احمد آقا خداحافظي كرديم و حركت كرديم ، سر راه منو عمو از ماشين پياده شديم و مينا وزن عمو رفتن ، ما هم دلي دلي كنان اومديم خونه مون ، عمو كه خسته بود يه چرت دو ساعتي زد ، من هم يه تلفن به امير زدم و خواستم اگر مي تونه چند تا كيسه پُر كود كنه و بيار براي باغچه خونه مون ، امير هم خنديد و گفت ؛ هر كه را طاووس خواهد جور هندوستان كشد ، بله ما كه آرزوي دامادي و ازدواج تو رو داشتيم بايد هم اين كارها رو با جون دل بپذيريم چشم همين الان نيسان دايي رو ميگيرم تا جايي كه بشه پُر كود مي كنم ، بعد اين حرف ها از هم خداحافظي كرديم و مشغول بيل زدن باغچه شدم ، توي سال هاي گذشته به باغچه خونه مينا خوب رسيدن ، من هم بعد عقد با مينا يه بيل حسابي زدم و كود دادم و درختاي جون داري بعمل اومده ، ساعت شده هفت شب و هنوز از مينا و زن عمو خبري نبود ، من هم خيس عرق شده بودم و دوباره پريدم توي حموم و خودم و لباس هاي تنم رو شستمو اومدم بيرون ، عمو حسين كه تازه از خواب بيدار شده بود پرسيد نيومدن ؟ گفتم ؛ نه ! احتمالاً مطب شلوغِ ! اما اونها وقت قبلي داشتن ، يه تلفن به زن عمو زدم ، زن عمو گفت ؛ توي راه هستيم خبر خوب دارم براتون ، بيست دقيقه بعد از راه رسيدن ، مينا و زن عمو همينطور كه مي خنديدن ، زن عمو گفت ؛ مباركِ ! خدا رو شكر همه چي خوبِ اما هر ماه بايد بياييم و مينا معاينه بشه ، چشمام كه پُر اشك شده بود گفتم ؛ خدا رو شكر، بعد مينا اشكام رو پاك كرد و خنديد ، من هم دست و صورتش رو بوسيدم ، عمو كه از خوشحالي نتونست حرفي بزنه رفت وضو گرفت و نمازش رو خوند ، بعد منو مينا و زن عمو همينطور ، بعد نماز دوباره شال و كلاه كرديم رفتيم خونه آقا وحيد پسر خاله مهين زن دايي براي پا گشا ( آقا وحيد و برادرش آقا سعيد فروشگاه طلا و جواهر و ساعت دارن و ما هميشه از اونها خريد مي كنيم ) البته درست هفت ماه بعد عروسي مون چكار كنيم نمي رسيم ، آقا وحيد با خانواده دوتا خواهراش و برادرش و پدرو مادرش توي يه ساختمون كه پنج واحد آپارتمان داره و خودشون ساختن زندگي مي كنه ، پدرآقا وحيد هم سن و سال عمو حسين يعني هفتاد و پنج سالش و با دوتا دامادش كه بچه هاي برادر و خواهرش هستن يه فروشگاه لوازم خانگي دارن و با هم كار مي كنن ، البته فروشگاه و اجناسش مال پدر آقا وحيد و داماداش هم مشغول به كار هستن و يه جورايي همه كاره اونجا هستن ، بلاخره بعد از اينكه رسيديم مورد استقبال همه خانواده قرار گرفتيم و رفتيم واحد آقا وحيد ، حسابي با چاي و شيرين و ميوه و شام پذيرايي شديم و گفتيم وخنديديم ، عمو حسين گفت ؛ شما اين اومدن مسعود جان و مينا جان رو به حساب اين بگذاريد كه خونه همه شما پاگشا شدن و خدمت تو رسيدن ، واقعاً نميرسن ، بيست روز بود كه مسافرت و عقد آقا رضا و عمل چشم من كشيد بعد از اونهم برگشتيم روستا به كارهاي باغ و خونه مشغول هستن ، آقا سعيد كه خوب به حرف هاي عمو گوش مي داد گفت ؛ عيب نداره همينقدر كه اين دو نفر به هم رسيدن و خوش هستن براي ما يه دنيا ارزش داره انشااله فرصت هاي بعدي ، صحبت زياد بود ساعت از يازده گذشت و ما عزم برگشتن به خونه رو كرديم ، اما به رسم ديرين هر كدوم از خانواده آقا وحيد براي منو مينا يه كادو دادن ، از اتو گرفته تا چرخ گوشت و آبميوه گيري و جارو برقي و يه پارچ و ليوان بلور و فنجون نعلبكي ، بعد تشكر و قدرداني ، كادوها رو داخل ماشين و صندوق عقب جا داديم و از مهمون نوازي آقا وحيد و خانواده بزرگوارشون تشكر كرديم و برگشتيم خونه ، اول وسايل رو برديم داخل ، بعد براي عمو و زن عمو توي اتاق جا انداختم تا بخوابن ، منو مينا هم كه از خوشحالي خواب از سرمون پريده بود به هم نگاه مي كرديم و مي خنديدم ، مينا كه دلش لك زده بود به پيانو زدن يه نيم ساعتي پيانو زد و رفت خوابيد ، من هم شروع كردم به نوشتن يه روز قشنگ ديگه از زندگيم ، حالا وقتش نوشتن رو به پايان ببرم برم بخوابم كه بايد صبح مينا و زن عمو رو ببرم آزمايشگاه ، پس تا روزي ديگر .