خاطرات گذشته
فرنگيس زن عمو نگاهم مي كرد و مي خنديد ، ازش پرسيدم به چي مي خندي زن عمو ؟ گفت ؛ به اينكه نمي خواهي لحظه اي مينا رو از خودت دور كني ! گفتم ؛ دوري ديگه بسه ، ما دوتا بايد جبران بيست سال دوري رو كنيم ، زن عمو خنديد و گفت ؛ از دست تو ! ساعت هشت شب شده بود موقع شام ، سفره رو انداختيم و بساط شام اومد وسط ، لوبيا پلو با كلي گوشت ، كنارش هم نون و ماست و ترشي و سالاد فصل و ... حسابي خوشمزه شده بود ما هم گرسنه ، خورديم تا ته غذا رو در آورديم ، هواي روستا اشتهاي آدم رو چند برابر مي كنه و هر چي مي خوري سير نميشي ، شام رو كه خورديم و سفره جمع شد ، دوباره چايي و ميوه تنقلات اومد وسط ، پدرم گفت ؛ خوشه هاي انگوري كه توي انباري خونه باغ امير آويزون كرديم كشمش شدن بياريم آماده كنيم براي مصرف ، مادرم گفت ؛ آره ! بياريم پاك كنيم و با مغز گردو و بادوم بخوريم ، امير كه ساعت هشت از آبياري برگشته بود گفت ؛ از فردا مي خوام درختا رو هرس كنم ، دايي مجيد و آقا رضا گفتن ما هم مياييم كمك مي كنيم زودتر تموم بشه بعد بيل ميزنيم و كود ميديم ، امير خنديد و گفت ؛ پس دايي حميد چي ؟ دايي حميد يه نگاهي به چپ كرد يه نگاهي به راست كرد و گفت ؛ من كلاچ رو بگيرم دنده رو عوض كنم يا گاز رو فشار بدم ، يه نفر مي خواد بالا سر كارگرها باشه كه باغ هاي بالا رو درست بيل بزنن و كود بدن ؟ من اونجا هستم ديگه ! امير كه داشت شوخي مي كرد و دايي حميد هم اينرو مي دونست ، برگشت گفت ؛ تازه بايد از حال گُوسبندا هم خبر بياري ! دايي حميد خنديد و گفت ؛ امير كاري نكن مثل اون زمون كه بچه بودي و الاغ سواري مي خواستي كني نمي گذاشتم سوار الاغ بشي ، اذيتت كنم ! امير گفت؛ حالا ديگه بزرگ شدم خوب مي تونم سوار الاغ بشم ! دايي حميد خنديد و گفت ؛ ديدم با گله رفته بوديم صحرا نتونستي قاطر رو بگيري كفريت كرده بود و هي فحش مي دادي ، امير گفت ؛ همون يه بار بود ، دايي گفت ؛ همون يه بار بعلاه چند بار ديگه ، خبراش مي رسيد ، امير گفت ؛ پس خبرچين هم داري ؟ دايي خنديد و گفت ؛ محض خنده تعريف مي كنن ، امير خنديد و گفت ؛ من خودم اينكارها رو مي كنم كه بخنديم و خستگي از تنمون بره ، دايي حميد گفت ؛ عيب نداره حالا اون ظرف تخمه خام رو بده به من ، راستي مسعود جان دايي اين تخمه ها رو از كجا مي خري كه اينقدر خوشمزه هستن ، مينا خنديد و گفت ؛ دايي از انديشه خرديم ! دايي حميد گفت ؛ پس ايندفعه كه رفتيد براي ما هم بخريد ، مينا گفت باشه دايي يه كيسه پنجاه كيلويي مي خريم ، عمو حسين گفت ؛ چه خبره پنجاه كيلو ! مي خواهي چكار كني دخترم ؟ فرنگيس زن عمو گفت ؛ تقصير نداره ، وقتي همسرش آقا مسعود باشه دستش به كم نميره ! خلاصه جمعه شب رو هم به خوبي خوشي به سر برديم و ساعت يازده همه رفتن خونه خودشون ، مينا كه ظهر نخوابيده بود زودي مسواك زد و گرفت خوابيد ، منم نشستم و ماجراي روز چهارشنبه رو نوشتم تا اينكه خواب چشماي منو گرفت من هم خوابيدم ، الان هم برم مسواك بزنم بيام بخوابم كه فردا خيلي كار دارم ، پس تا فردا .