كار خيلي مهم
بلاخره سفره رو انداختیم و مشغول خوردن آبگوشت شدیم ، دایی حمید با خنده پرسید ، همه کودهای کبوترها رو برای باغ خودت می خواهی ، خنده ام گرفت ، گفتم نه برای باغ مینو و پرستو هم می خوام، همه زدن زیر خنده ، گفتم ؛ چیه مگه ؟ دارم از الان براشون باغ درست می کنم ! دایی مجید گفت ؛منظور دایی حمید اینِ كه براش كمي كود كبوتر بدي ! گفتم ؛ سه ماه ديگه همه كودها مال دايي حميد بياد جمع كنه ببره ، دايي حميد خنديد و گفت ؛ باشه ، حالا نوبت سه ماه ميدي ! گفتم ؛ آخه همه كودهاي كبوترا رو با كود گوسفندي مخلوط كردم براي باغ پرستو ، ده تا كيسه رو هم با كود گوسفندي مخلوط كردم ته باغ مونده براي درختاي اين خونه باغ ، اونم مال شما ، دايي خنديد و گفت ؛ شوخي كردم ، خواستم ببينم هنوز مثل قبل سخاوتمند هستي يا نه ، ديدم چرا ! هستي ، گفتم ؛ دايي جان اين زمين ها و باغ ها رو هم به لطف شماها داريم ما كه دائم اينجا نبوديم ، شما بهشون رسيدگي كرديد ، دايي خنديد و گفت ؛ خوشم مياد آدم قدر شناسي هستي ، خلاصه ناهار رو خورديم و نشستيم كنار منتظر جابجا شدن غذا داخل معده مون شديم ، بعد نيم ساعت يه ليوان چايي خورديم و هركي رفت خونه خودش و قرار شد براي شام خورشت قيمه بار بگذارن ، من هم نمازم رو خوندم و رفتم زير كرسي خوابيدم تا ساعت شش غروب ، وقتي از خواب بيدار شدم تمام خستگي از تنم بيرون رفته بود ، رفتم داخل حال ، مادرم بود و مينا و فرنگيس زن عمو و مريم خانوم ، سلام و عليكي كرديم و سراغ پدرم و عمو حسين رو گرفتم ، مينا گفت ؛ با هم رفتن مسجد براي نماز ، به مينا گفتم ؛ خيلي وقتِ كه براي نماز مسجد نميرم بايد برنامه خودم رو تنظيم كنم لااقل براي نماز مغرب و عشا برم ، مينا گفت ؛ يه مدتي كه نبوديم ، باشه هر وقت خواستي بري با هم بريم ، مابين حرف هامون چايي مي خورديم و مهين زن دايي و نجمه زن عمو هم از راه رسيدن ، بعد سلام و عليك نشستن و شروع كرديم به صحبت ، به مهين زن دايي گفتم ؛ الان چند ماه منو مينا همديگرو ديديم ؟ زن دايي گفت ، نه ماه و نيم ، گفتم ؛ حالا وقتش كه راستش رو به من بگيد موقعي كه ماشين مينا خراب شد قبل از اينكه من برسم و مينا رو ببرم شركت به مينا چي گفتيد ؟ همه زدن زير خنده و مهين زن دايي شروع كرد به توضيح دادن ، مسعود جان يه بار كه بهت گفتم ؛ من و مينا و فرنگيس خانوم و نجمه خانوم و دايي حميدت و حسين آقا و خدا بيامرز عمو قربونت با هم صحبت كرديم وقتي مينا رو ديدي و همصحبت شديد اگر از مينا جان خوشت اومد بقيه كار با ما ، خدا رو شكر كه همون لحظه اول اون اتفاق شيرين افتاد ، مينا كه غش غش مي خنديد گفت ؛ زن دايي داره سر بسرتون ميگذاره تا حالا ماجرا رو صد بار من بهش تعريف كردم ، زن دايي خنديد و گفت ؛ مي خواد شيريني اون روز رو دوباره يادش بندازم ، من آقا مسعود رو مي شناسم ، بعد اين حرف ها بلند شدم و وضو گرفتم و نمازم رو خوندم ، نشسته بوديم و گرم صحبت كه زنگ خونه رو زدن ، آقا مهدي و مريم خانوم ، ( برادر وخواهر مينا )با خانواده هاشون اومدن ، بعد سلام و عليك و شب بخير ، نشستن و مشغول پذيرايي شدم ، آقا مهدي گفت ؛ مامان خوبِ ديگه هر وقت اومديم روستا مستقيم بياييم اينجا شما ديگه خونه پيدا نميشيد ، فرنگيس زن عمو يه نگاهي به منو مينا كرد و گفت ؛ خونه خواهرتِ ما هم مهمونشون هستيم ، مريم خانوم گفت ؛ كاش ما هم نزديك بوديم از اين موهبت برخوردار مي شديم ، مينا خنديد وگفت ؛ خواهرم از شهر تا بيايي روستا نيم ساعت تا چهل دقيقه زمان مي بره قدمتون روي چشم بعداز كار راه بيفتيد بياييد و شب بمونيد و صبح بريد سر كار ، مريم خانوم خنديد و گفت ؛ باشه بهت ميگم بگذار بچه دار بشي ! مينا خنديد و گفت ؛ تا اون موقع ! ساعت هشت شده بود كه بقيه هم اومدن و بساط شام رو چيديم و مشغول خوردن خورشت قيمه شديم ، بعد شام نشستيم به صحبت و بگو بخند ، دايي مجيد گير داد كه انار رو براش دون كنن و داخلش هم گلپر بريزن تا بهش بچسب والا اصلاً نمي خوره با اين وجود سه تا رو خورد و گفت ؛ اينها رو هم بخاطر مينا جان خوردم تا ناراحت نشه ، امير كه دنبال سوژه بود پرسيد سيب و پرتقال و موز چي ،؟ دايي گفت ؛ اونها رو همينطوري مي خورم مشكل من با انار ، بعد گير داد به دايي حميد و پرسيد وضعيت گوسفندا چطوره ؟ دايي حميد خنديد و گفت ؛ فكر كردي نمي دون مي خواهي من هي بگم گُوسبند اونوقت شما بخنديد ! برو دنبال كارت ، اما حال همه شون خوبِ و به تو سلام مخصوص مي رسونن و سراغت رو مي گيرن ، عمو حسين كه به سربسر گذاشتن امير با دايي مجيد و حميد مي خنديد گفت ؛ من چي سراغ منو نمي گيرن ؟ دایی حمید گفت ؛ چرا بهشون گفتم چشمت رو عمل کردی فعلاً نمي توني بيايي دامداري ، گُوسبندا ميگن پس ما بريم ملاقات ، عمو حسين پرسيد شما چي جواب ميدي ؟ دايي حميد كه از خنده نمي تونست حرف بزنه جواب داد ، بهشون گفتم ؛ ملاقات ممنوعِ ، بعد امير پرسيد گُوسبندا چي ميگن ؟ نمی پرسن چرا ؟ دایی حمید که جوابی پیدا نمی کرد گفت ؛ اصلاً خودت برو بهشون توضيح بده ، همه زديم زير خنده منو مينا كه نگو ، خلاصه شام و شب نشني به پايان رسيد و همه رفتن خونه هاشون ، من هم كه بايد از ساعت دوازده تا چهار صبح باغ بالاي روستا يعني باغ مينا رو آبياري مي كردم كوله ام رو پُرخوراكي كردم و با داداش امير و جو و قهوه اي راه افتاديم و رفتيم سمت بالاي روستا .