مينا كه داشت پسته مي خورد گفت ؛ مامان جان مسعود هواي منو خيلي داره ، كلي تنقلات مثل پسته خام و فندق و تخمه خام و خرما و انجير و ...خريده با مغز گردو و بادوم و كشمش هاي خودمون پُر مي كنه توي كيسه فريزر مي گذاره توي جيبم ميگه بايد بخوري و گرسنه نموني ، مادرم گفت ؛ آفرين ، امشب شام همه دور هم هستيم گوشت كباب مي كنيم حسابي بخور تا ضعيف نشي ! فرنگيس زن عمو كه از شنيدن اين حرف ها خوشحال بود به مينا گفت ؛ مينا جان ، مامان فاطمه از من هم بيشتر به فكر توي ، مينا گفت ؛ من قربون هر دو تا مامان خودم ميشم ، مادرم و فرنگيس زن عمو گفتن خدا نكنه ! خلاصه من بلند شدم و يه بوس از صورت مينا گرفتم و رفتم براي ادامه آبياري ، مادرم و مينا و فرنگيس زن عمو زدن زير خنده و گفتن شب و روز بوسش مال خودتِ ! بعد شروع كردن به قدم زدن توي باغ ، تا اينكه ساعت يك وسايل صبحونه رو جمع كردن و برگشتن خونه باغ ، من هم كه انرژي بالايي گرفته بودم كارم رو ادامه دادم تا باغ درست و حسابي آب بخوره ، ساعت نزديك دو بود كه مينا به تلفن همراهم زنگ زد و گفت ؛ مسعود جان كار آبياري تموم شد براي ناهار بيا خونه خاله صغري ، من هم چشم گفتم و تشكر كردم ، ساعت آبياري كه تموم شد بيل رو دست گرفتم رفتم خونه خاله ، طبق معمول همه دور هم جمع بودن و از خودشون پذيرايي مي كردن ، سلام و عليكي كرديم و نشستم كنار ميناجانم ، پرسيدم چه خبر ؟ خنديد و گفت ؛ خودت كه بوش رو احساس مي كني بوي آش رشته با سير داغ و سير خام ، گفتم ؛ آره ، مينا گفت ؛ خيلي هوس كرده بودم ، مامان با خاله هماهنگ كرده بود ،سبزي آش گرفت و پاك كرد با خودشون از تهرون آوردن ، گفتم ؛ پس غير از من خاله هم خبر داشت ! مينا گفت ؛ نخير غير از من همه باخبر بودن ! خنديدم و دستاش رو بوسيدم گفتم ؛ مي خواستيم غافلگير كرده باشيم ، دايي مجيد كه داشت با پسرش مرتضي صحبت مي كرد صحبتش تموم شد و گفت ؛ اشتهام حسابي باز شد حالا آش رو بياريد ، منو مريم خانوم سفره رو انداختيم و خاله آش رشته رو توي چند تا كاسه بزرگ ريخت و آورديم سر سفره و همه كاسه آشخوري رو پُر كردن و شروع كردن به خوردن ، حسابي خوشمزه شده بود و با كشك و ماست ترش و سير بيشتر مزه مي داد ، تا آش رو بخوريم ساعت شد سه ، طبق معمول هميشه يه عقب نشيني اختياري كرديم و كاسه هاي آش جمع شد رفت داخل آشپزخونه ، بيست دقيقه اي گذشته بود كه عدس پلو اومد وسط سفره ، اونم با روغن حيواني و ته ديگ سيب زميني ، عدس پلوي خوشمزه رو هم خورديم و ساعت شد چهار ، كركره چشم ها اومد پايين ، دايي حميد گفت ؛ من كه ميرم خونه خودمون استراحت كنم تا شام امشب رو از دست ندم ! بقيه هم به ترتيب از جا بلند شديم و از خاله و آقا رضا تشكر كرديم و برگشتيم خونه هامون ، مينا كه نمازش رو خونده بود يه راست رفت زير كرسي و دراز گشيد و گفت ؛ مسعود جان نمازت بخون بيا بخواب ، من هم نمازم رو خوندم و رفتم خوابيدم ، پدر و مادرم هم همينطور ، عجب مي چسب خواب زير كرسي ، آدم رو ميبره به گذشته ، يادش بخير اون زمون كه بچه بوديم يه كرسي مادرم برپا مي كرد يه كرسي مادر بزرگم ، شب ها دور كرسي مادر بزرگ جمع مي شديم خاطره و داستان تعريف مي كردن و ميوه و تنقلات مي خورديم تا خواب مون مي گرفت و بر مي گشتيم زير كرسي خونه خودمون مي خوابيديم ، اون موقع ها سرت رو مي گذاشتي روي بالش مي خوابيدي تا خود صبح ، بچه هاي الان تا صبح چند بار از خواب بيدار ميشن و خواب راحتي ندارن ، خلاصه ساعت نزديك هفت بود كه از خواب بيدار شدم ، مينا و بابا و مامانم زودتر از من بيدار شده بودن و بساط شام رو آماده مي كردن ، مادرم و مهين زن دايي پلو رو بار گذاشته بودن و امير و دايي حميد هم گوشت كباب مي كردن و مي ريختن توي ديگچه با روغن حيواني و دنبه تا حسابي مغز پخت بشه ، يه ليوان چايي و چندتا خرما برداشتم و همراه مينا رفتيم پيش دايي و امير ، دايي هم دوتا سيخ گوشت كباب شده رو داد به ما و شروع كرديم به خوردن ، امير گفت ؛ از دامداري كلي استخون و دو دست جگر و دل و قلوه و پي آوردم دادم جو وقهوه اي خوردن ، گفتم ؛ دستت درد نكنه ، به آقا مالك سفارش كرده بودم ، از اين به بعد بايد بيشتر هواي جو و قهوه اي رو داشته باشيم هوا سردتر شده و بدنشون چربي بيشتري مي خواد ، بعد اين حرف ها برگشتيم خونه وضو گرفتم و نمازم مغرب و عشا رو خوندم ، داشتم آماده مي شدم كه برم درختاي خونه باغ رو آبياري كنم دايي مجيد و خاله و بقيه هم از راه رسيدن ، بعد سلام و عليك نشستن روي مبل هاي توي حال ، خاله صغري گفت ؛ خاله جان كار خيلي خوبي كردي براي اينجا هم مبل گذاشتي ، اونهايي كه نشستن و بلند شدن از زمين براشون سختِ لازم كه روي مبل بنشينن ، گفتم ؛ پيشنهاد مينا جان بود ، خاله گفت ؛ براي خودش هم خوبِ ، مينا يه سري چايي توي ليوان ريخت و پخش كردم بعدش هم ميوه تعارف كردم ، عمو حسين كه مي ديد اجازه نميدم مينا كار كنه مخصوصاً كار سنگين ، خيلي خوشحالِ و دائم از من تشكر مي كنه ، خلاصه ساعت هشت شد و موقع آبياري ، رفتم توي كوچه باغ ، كوچه باغي كه كف پياده رو اون سنگ فرش و هميشه خلوت ، آب رودادم توي باغ و خودم هم برگشتم ، شروع كردم به آبياري ، وقت رو از دست ندادم و تند تند جلو آب رو باز كردم تا درختا توي چهار ساعت حسابي آب بخورن ، براي خودم برنامه ريزي مي كردم باغ پرستو رو البته هنوز زمينِ و دورش رو ديوار كشيديم و امسال نهال مي كاريم روز جمعه آقا رحمان با تراكتور يه شخم حسابي ديگه بزنه و دوباره هرچي كود دپو كرديم رو پخش كنه تا موقع برف و بارون بره توي جون زمين و آماده كاشت بشه ، از شنبه هرس درختا رو شروع كنم اول درختاي انار باغ مينو رو بعدش درختاي خونه باغ رو ، توي حال هواي خودم بودم و به عشق و انرژي كه از مينا ميگيرم فكر مي كردم كه مينا اومد پيشم و گفت ؛ مسعود جان بيا بريم شام الان آقا امير مياد آبياري رو دست ميگيره ، من هم بيل رو گذاشتم كنار و دست مينا رو گرفتم توي دستم و بوسيدم و راه افتاديم و از باغ زديم بيرون ، امير رفت سراغ آبياري ، دست و صورتم رو با آب حوض شستم و رفتيم داخل ، همه شام خورده بودن جزء من ، مريم خانوم شام منو توي يه سيني آماده كرد و بردم كنار بخاري شروع كردم به خوردن ، از مينا پرسيدم درست حسابي شام خوردي ؟ مينا خنديد و گفت ؛ بله هم درست خوردم هم حسابي ، مگه مامان و بابا ميگذارن من از سر سفره گرسنه بلند بشم ، من هم يه خط در ميون يه گوشت كباب شده مي دادم و مي گفتم بخور تا به من هم بچسبه ، مينا هم مي خنديد و مي خورد و به مادرش نگاه مي كرد ، من هم مي زدم زير خنده ، تا شامم رو تموم كنم ساعت شد ده ، دوباره رفتم سراغ آبياري ،امير اصرار داشت خودش آبياري مي كنه ، گفتم تو بايد فردا و پس فردا درختاي هفت تا خونه باغ رو آبياري كني ، برو استراحت كن ، از شدت سرماي هوا كم شده بود و زمان به سرعت گذشت و باغ حسابي آبياري شد ، كارم كه تموم شد مهمونا هم كم كم عزم رفتن كردن و برگشتن خونه هاشون ، موقع رفتن پدرم بلند گفت ؛ اين چند روزه رو همه مهمون مينا هستيم كسي ناهار شام نپزه بياييد دور هم باشيم ، عمو حسين گفت ؛ آخه ! مادرم گفت ؛ خانوم ها بیان هرچی دوست دارن بپزن با هم بخوریم! بعد از مینا پرسید مینا جان برای ناهار فردا چی می پزی ؟ مینا خندید و گفت ؛ آبگوشت ، بعد دایی مجید بلند بلند خندید و گفت ؛ پسر دایی ، نُه ماه که خوب بهونه ای دستت افتاده ما رو به بهونه مینا جان ناهار و شام دعوت می کنی ، باشه چشم ، بعد گفت ؛ بریم بخوابیم که برای ناهار فردا خودمون رو آماده کنیم ، همه رفتن و ما هم برگشتیم داخل حال ، مينا كه خسته شده بود زود رفت توي اتاق خوابيد ، من هم یه دوش گرفتم تا خستگی از تنم بیرون بره ، بعدش دوتا پرتقال خوردم و مسواک زدم و رفتم داخل اطاق خواب خوابیدم ،