دوباره روستا
امروز باید عمو حسین رو می بردیم بیمارستان برای معاینه چشماش ، ساعت نه و نیم بود که حرکت كرديم ، منو مینا و عمو حسین و فرنگیس زن عمو ، تا برسیم ساعت شد ده و ربع ، رفتیم داخل و طبقه ای که باید دکتر جراح عمو رو معاينه مي كرد ، بعد بيست دقيقه نوبت عمو شد و رفت اتاق آقاي دكتر ، خوشبختانه تا حالا همه چي خوب بوده و آقاي دكتر همون قطره ها رو تجويز كرد و از داروخانه گرفتيم و نوبت بعدي براي معاينه شد دهم دي ماه ، خلاصه راه افتاديم سمت خونه ، هيچ كدوم صحبت ازخوردن معجون رو نكرديم اما من درست نزديك آبمیوه فروشي ماشين رو نگه داشتم و گفتم ؛ بفرماييد بريم معجون بخوريم مهمون من ، همه خنديدن و از ماشين پياده شدیم و راه افتاديم ، سفارش چهارتا ليوان معجون رو دادم و بعد ده دقيقه آوردن ، مينا يه نگاه به من مي كرد و يه نگاه به مادرش و ميخنديد ، عمو پرسيد حتماً مي خواهي تو حساب كني ؟ مينا گفت ؛ اگر مسعود جان اجازه بدن ، بايد يادشون بيارم كه همون روزهاي اول كه مي رفتيم از اينجور چيزها مي خورديم وقتي بهش مي گفتم اجازه بديد من حساب كنم مي گفت ؛ نوبت به شما هم ميرسه حالا حالا ها فرصت هست ، گفتم ؛ راست ميگي مينا جان الان وقتشِ مینا خندید و رفتیم پای صندوق و یه نگاه به من کرد و پول معجون ها رو حساب کرد ، بعد رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ، توی مسیر یادم افتاد تا امروز برای مینا كفش زمستونی نگرفتم ، یه فروشگاهی رو می شناختم که کفش و پوتین و چکمه و بوت خوبی داره ، فرمون ماشین رو گردوندم اون سمت ، عمو پرسید چرا مسیر همیشگی رو نرفتی ؟ گفتم ؛ بریم فروشگاه چند جفت کفش بخریم ، كفش هاي خوبي داره ، خلاصه رسیدیم جلو فروشگاه و رفتیم داخل، مینا جان انتخاب کن ! زن عمو شما هم ، عمو شما همینطور ، خودم دو جفت پوتین یکی قهوه ای یکی مشکی انتخاب کردم البته با نظر مینا خانوم ، عمو حسین هم همینطور ، مینا و زن عمو به اصرار من و عمو ، هر کدوم یه جفت پوتین قهوه ای ، دوجفت بوت یکی قهوه ای یکی مشکی ، یه جفت چکمه مشکی، همه چرم اعلا ، زن عمو گفت ؛ خودم حساب می کنم ، گفتم زن عمو من حساب می کنم بعدش شما با من حساب کنید ، زن عمو گفت ؛ اگر تو رو تا حالا نشناخته باشم عمرم رو به باد دادم ، گفتم ؛درستِ بگذار به حساب يه هديه ، زن عمو خنديد و گفت ؛ از دست تو، بلاخره حساب كردم و از فروشگاه اومديم بيرون ، سوار ماشين شديم و حركت كرديم ، زن عمو كه از حرف هاي من مي خنديد پرسيد هديه بابت چي بود ؟ گفتم ؛ خبر خوبي كه منو مينا يه ماه قبل بهتون داديم ، زن عمو گفت ؛ من بايد به شما هديه مي دادم نه شما ! گفتم ؛ پس اين خانوم زيبا رويي كه كنار من نشسته و هر لحظه اي رو كه با هم هستيم برام شيرين تر مي كنه چيه ؟ شما هديه تون رو همون اسفند ماه به من داديد ، مينا كه صورتش پُر شده بود از خنده گفت ؛ ديدي مامان ، مسعود با تمام اون آدم هايي كه اومدن خواستگاريم فرق مي كنه ، عمو و زن عمو گفتن ؛ ما كه مي دونستيم و مي شناختيم فقط مسعود جان يكم از خانوم ها فاصله مي گرفت ، اما خوب ديگه نميشه دل تو و مسعود رو براي اينطور چيزها شكوند ، دست هر دوي شما درد نكنه ! خلاصه بعد كلي بگو بخند ساعت يك رسيديم خونه ، بعد سلام و عليك و نشون دادن كفش ها سفره رو انداختن و ناهار رو خورديم ، بعد ناهار يه دوش گرفتم تا خستگي و خواب از سرم بپره ، بعدش هم نمازم رو خوندم و يه ليوان چايي خوردم ، بايد زودتر حركت مي كرديم سمت روستا تا به تاريكي نخورديم ، بلاخره جاده ست و هزار اتفاق ، مخصوصا ً مينا و عمو و زن عمو بايد با سانتافه مينا ميومدن ، ساعت نزديك سه بود كه آماده حركت شديم ، پدرم يه جعبه ده كيلويي پسته خام به من داد يه جعبه هم به عمو حسين و گفت ؛ ديشب آقا همايون و خانومش آوردن (آخه آقا همايون و حميرا خانوم اصالتاً بچه دامغان هستن و اونجا باغ پسته دارن ) از پدرم تشكر كرديم و هرچي رو كه بايد با خودمون مياورديم روستا گذاشتيم پشت تويوتا و بعد كلي ماچ و بوسه و قربون صدقه خداحافظي كرديم و راه افتاديم سمت انديشه ، چهره همه مون گرفته بود مخصوصاً مينا ، توي فكر بود ، عمو حسين گفت ؛ دخترم به دلت غم و غصه راه نده ، ده روز ديگه علي آقا و فاطمه خانوم و بچه هاشون توي روستا هستن ، مينا گفت ؛ مي دونم چكار كنم اونقدر توي اين نه ماه به من محبت كردن كه حسابي وابسته و دلبسته شون شدم ، زن عمو گفت ؛ اونها هم همينطور نديدي مامان مسعود اشك توي چشماش جمع شده بود به زور گريه خودش رو نگه داشت ، چطور بغل گرفته بود و مي بوسيد ، همه شون همينطور هستن ، بازم خدا رو شكر كه با مسعود جان ازدواج كردي وعروس چنين خانواده اي شدي كه بخاطر دوست داشتن و دور شدن ازشون اشك ميريزي نه چيزي ديگه ، عمو گفت ؛ درستِ دخترم ، بعد من دست مينا رو گرفتم توي دستم بوسيدم گفتم ؛ پيش مامان و بابا مي بوسم كه بخندي ، مينا خنديد و يه آهي كشيد و گفت ؛ از دست تو مسعود ! همه جا می خواهی عشقت به منو رو نشون بدی ! زن عمو كه مي خنديد گفت ؛ كم مردي پيدا ميشه هرجا كه لازم شد دست خانومش رو ببوسه ، مينا خنديد و گفت ؛ يكيش هم كنار خودت نشسته ، عمو گفت ؛ مادرت كه يه فرشته ست فرشته ! گفتم ؛ فرشته ست كه يه فرشته رو بي چون و چرا به من هديه داد ، خلاصه صحبت راه ما رو كوتاه كرد و رسيديم انديشه ، يه راست رفتيم داخل حياط و چهار تا ميز عسلي رو برديم داخل پذيرايي و گذاشتيم كنار مبل ها ، هرچي رو كه بايد مياورديم روستا گذاشتيم صندلي عقب و ملافه روي مبل ها و سرويس غذا خوري و چيزهاي ديگه رو كشيديم تا بيخودي خاك نگيره ، شير فلكه آب و گاز و در و پيكر خونه رو هم بستيم و خونه رو سپرديم به آقا رضا و بهنام و خانواده هاشون و خداحافظي كرديم ، مينا نشست پشت فرمون سانتافه زن عمو كنارش عمو حسين صندلي عقب ، من هم تنهايي با تويوتا ، حركت كرديم ، اول رفتيم ميدون ميوه و تره بار ،سيب و پرتقال و نارنگي و .... خريديم از هر كدوم ده جعبه و بار تويوتا كردم ، مينا و زن عمو از كارهاي من خنده شون گرفته بود ، به مينا گفتم ؛ شما جلوتر از من حركت كنيد من پشت سر شما ميام ، خيالم از رانندگي مينا و زن عمو راحت بود توي اين نه ماه مينا نشون داده كه يه راننده تمام عيار و جاده رو خوب مي شناسِ بلاخره بيست و پنج سال رانندگي مي كنه ، اما خوب ديگه آدم هاي مزاحم همه جا هستن تا با مزاحمت كارهاي خطرناك كنن حادثه ای پیش بیاد ، اولين پمپ بنزين جاده باك هر دوتا ماشين رو پُر بنزين كرديم و دوباره به راهمون ادامه داديم ، مينا بدون هيچ مشكلي سبقت مي گرفت ، من هم پشت سرش ميومدم تا اينكه رسيديم جاده اي كه مياد و از كنار روستا هامون عبور مي كنه ، مينا جاش رو با زن عمو عوض كرد و زن عمو نشست پشت فرمون و حركت كرد ، فرنگيس زن عمو هم كه پنجاه سالي ميشه راننده ست با استادي تمام ماشين رو راه برد و رسيديم روستا و اونها اومدن خونه باغ خودمون، من هم اول رفتم خونه دايي مجيد يه جعبه سيب و يه جعبه پرتقال و يه جعبه نارنگي دادام ، بعدش خونه خاله صغری و دايي حميد و نجمه زن عمو و آقا رضا و حسن آقا و آقا رسول و آقا مالك ، آخه نميشه دست خالي بياييم سه هفته ست كه همه كارها رو به اونها واگذار كرديم ، بعدش برگشتم خونه باغ ، جو و قهوه اي اومدن بودن توي حياط جلو پاي مينا دراز كشيده بودن و پوزه شون رو گذاشته بودن رو دست هاشون خيره شده بودن به مينا ، معلوم بود كه خيلي دلشون تنگ شده بود ، مينا هم باهشون صحبت مي كرد و بهشون مي گفت ؛ منم دلم براتون تنگ شده بود ، خلاصه همه وسايلي كه مال خودمون بود رو از تويوتا خالي كردم و بردم داخل ، يه آبي به دست و صورتمون زديم و سوار تويوتا شديم و رفتيم خونه عمو حسين ، سه تا جعبه سيب و پرتقال و نارنگي و بقيه وسايل اونها رو هم بردم داخل ، بلاخره دامادشون شدم براي چي ، عمو كه چشمش رو عمل كرده نبايد بار سنگين بلند كنه ، به مينا و زن عمو هم اصلاً اجازه نمي دم كار سنگين بكنن ، شام خونه دايي حميد بوديم بلافاصله دايي حميد و مهين زن دايي و نجمه زن عمو اومدن دنبالمون بعد سلام و عليك و احوالپرسي و ماچ ماچ و بوس بوس ، رفتيم خونه شون ، به چهره مينا نگاه مي كردم ، انگاري يكم احساس غريبي مي كرد ، بلاخره سه هفته اي از روستا دور بوديم و اين طبيعي بود ، تا زن دايي چايي رو آماده كنه منو مينا وضو گرفتيم و نمازمون رو خونديم و احساس سبكي بهمون دست داد ، چایی می خوردیم که دایی مجید و عصمت زن دایی و خاله صغری و آقا رضا هم اومدن و بعد سلام و علیک و احوالپرسی ماچ و بوسه نشستیم به صحبت و چایی خوردن ، چه خبر و كي چكار مي كنه چه كارها كرديم و از اين جور حرف ها ، دايي مجيد و دايي حميد كه مينا رو مثل دختراي خودشون خيلي دوست دارن شروع كردن دادن سر نخ به من كه سوژه اي بسازيم ، دايي حميد گفت ؛ اين مدت كه نبوديد حسابي توي دامداري كار كردم و به گُوسبندا رسيدم ، پرسيدم حال گوسفندا چطوره سر حال هستن ؟ دايي گفت ؛ آره پس چي ، مينا كه مي دونست اگه حرفي بزنه يه سوژه درست ميشه پرسيد دايي بزغاله من چكار مي كنه ، دايي حميد گفت ؛ اونم خوبِ كاه و يونجه وجو مي خوره و وقتي منو مي بينه سراغ تو رو ميگيره و ميگه ميناااا، ميناااا ميناااا يعني مينا كجاست ؟ چند وقتيِ خبري ازش نيست ! مينا كه از خنده روده بُر شده بود و نمي تونست درست حرف بزنه پرسيد شما چه جوابي بهش مي داديد ؟ دايي حميد مي خنديد و مي گفت ؛ ميگم ؛ مي ي ي ياد ، مي ي ي ياد ، بعد همه مي زديم زير خنده ، دايي مجيد هم مي گفت ؛ من براش جو مي دادم و بهش مي گفتم ؛ تو ديگه بز شدي بزرگ شدي ديگه بزغاله نيستي كه بهونه مينا رو مي گيري بعد خودش مي خنديد و ما با خنده اش خنده مون مي گرفت ، خلاصه ساعت شد هشت شب و موقع شام، زن دايي براي شام آبگوشت تدارك ديده بود آبگوشتي كه از صبح روي اجاق غُل ميزد ، آبگوشت خوشمزه مهين زن دايي رو همراه نون محلي و ترشي و فلفل ترشي و دوغ ،... خورديم و از دايي و زن دايي تشكر كرديم ، بعد جمع شدن سفره ، چايي و ميوه خورديم گفتيم و خنديديم و برنامه هاي اين هفته رو هماهنگ كرديم ، ما كه ظهر نخوابيده بوديم و عمو هم بايد سر وقت قطره توي چشمش ميريخت و مي خوابيد از دايي و زن دايي و بقيه خدا حافظي كرديم ، عمو و زن عمو رفتن خونه شون ، منو مينا هم سوار ماشين شديم اومديم خونه باغ خودمون ، عصمت زن دايي شعله بخاري ها رو بيشتر كرده بود و خونه حسابي گرم بود و منقل كرسي رو هم برقرار ، از مينا پرسيدم چطوري روبراه هستي ؟ خنديد و گفت ؛ مگه ميشه تو رو داشته باشم و روبراه نباشم ، بعد چند تا خرمالو شست و آورد نشستيم به خوردن و تماشاي تلويزيون ، مينا گفت ؛ مسعود جان سرويس مبل هايي كه تازه خريديم رو با يكي از سرويس مبل هاي پذيرايي جابجا كنيم و اونها رو بگذاريم توي حال ! گفتم ؛ باشه خیلی هم خوبِ ، مينا خنديد و گفت ؛ جدي ؟ گفتم ؛ آره ! خلاقيت خانوم ها توي اين كارها از مردها بهتره ، بعدش گفت ؛ مي خوام مسواك بزنم و زودتر برم زير كرسي بخوام ، من هم كه به دير خوابيدن عادت دارم تلويزيون رو خاموش كردم يكي ديگه از قشنگ ترين روزهاي زندگيم رو توي برگ ديگه اي از دفتر سرنوشتم ، نوشتم ، حالا وقت خوابِ من هم برم مسواك بزنم و بيام زير كرسي بگيرم بخوابم كه برام خيلي لذت بخشِ ، تا روز و شبي ديگر بدرود .