حس عجيب غريب
ديشب ساعت دوازده مينا به چشم عمو حسين قطره ریخت و عمو خوابيد ، منو مينا و زن عمو تا ساعت يك تلويزيون تماشا كرديم و ميوه خورديم ، بعدش گرفتيم خوابيديم ، ساعت هشت صبح فرنگيس زن عمو از پشت در اتاق صدا زد مسعود جان ، مينا جان بيدار نميشيد ؟ از خواب ناز و شیرین بيدار شدم چشمام رو باز كردم جواب دادم چرا زن عمو، بيدار شديم ، خواب مونديم ، مينا رو هم بيدار كردم و بعد سلام و صبح بخير از اتاق رفتيم داخل حال ، عمو و زن عمو نشسته بودن كنار بخاري و داشتن آبجوش مي خوردن ، سلام و صبح بخيري گفتيم و بعدش رفتيم دست و صورتمون رو شستيم ، مينا نشست كنار زن عمو و من رفتم براي تهيه نون ، چهار تا نون سنگك داغ برشته دو رو كنجدي گرفتم و برگشتم خونه ، تا برم و برگردم زن عمو يه ماهي تابه املت درست كرد و همراه نون و كره و پنير خورديم ، آبگوشت هم برای خودش روی اجاق گاز داشت می پخت ، بعد جمع شدن سفره نوشته دیشبم رو مرتب کردم و گذاشتم برای نمایش ، ساعت ده ربع بود، مینا خانوم فرمودن بریم برای پیاده روي ! عمو و زن عمو گفتن ما هم همراه شما مياييم ، به عمو گفتم ؛ اشكال نداره اما بايد لباس گرم بپوشيد و محافظ چشم تون رو هم بزنيد چون هوا هم سرد و هم كمي باد مياد ، عمو گفت چشم مسعود خان و حاضر و آماده شديم راه افتاديم ، اين دفعه رفتيم بوستان بالاتر از خونه مون ، هم بزرگتر بود و هم كمي دورتر، شروع كرديم به قدم زدن و صحبت كردن از زيبايي و وسعت بوستان ، تقريباً همه برگ درختا ريختن و درختا به خواب رفتن ، چون هوا سرد بود فقط چند نفر مي دويدن و ورزش مي كردن ، يه نيم ساعتي نگذشته بود كه عمو گفت ؛ من يكم سردم شده و مي خوام برگردم خونه ، منو مينا گفتيم باشه با هم بريم ! عمو گفت ؛ نه شما بمونيد فقط كليدهاي خونه رو به من بديد ، زن عمو گفت ؛ حسين آقا من همراهت ميام ، اين شد كه دسته كليد رو زن عمو گرفت و برگشتن خونه ، منو مينا به قدم زدنمون ادامه داديم و از آرزوهامون و برنامه هامون صحبت كرديم ، همونطور كه دست همو گرفته بوديم يه حس عجيب بهم دست داد و يه دفعه ياد روزهاي اول آشنايي مون افتادم ، به مينا گفتم ؛ مينا مي دوني دوباره ياد چي افتادم ؟ مينا پرسيد ياد چي افتادي ؟ گفتم ؛ ياد روزهاي اول كه با هم آشنا شديم و تا به عقد هم در بياييم ، خجالت روي صورتمون بود و شرم و حيا اجازه نمي داد زياد به چشم هاي هم نگاه كنيم ، اسم هم رو با آقا و خانوم صدا مي كرديم و فعل ها رو جمع مي بستيم ، مينا خنديد و گفت ؛ آره ! ياد اون روزها هم بخير ، حس عجيب و غريب ولي دوست داشتني ، يجور دلتنگي خاص ، گفتم ؛ آره ! بعد مينا دوباره خنديد و گفت ؛ الان هم خيلي از وقت ها همون حس رو داريم و اين حس تا ابد با منو تو همراهِ ، اين يه امر طبيعيِ ! گفتم ؛ آره ! اما قشنگِ ! با هم صحبت كرديم و قدم زنان رفتيم ميدون ميوه و تره بار ، سه كيلو سبزي خوردن گرفتيم و سر راه هم چهار تا نون سنگك و دو كيلو شير ، برگشتيم خونه ، عمو توي اتاق استراحت مي كرد و زن عمو به تماشاي تلويزيون نشسته بود ، شير رو ريختم توي ظرف گذاشتم روي اجاق گاز تا خوب داغ بشه و جوش بياد و عصري شير موز درست كنيم بخوريم ، بعد يه سبد ميوه و يه كاسه تنقلات آوردم مشغول خوردن شدیم ، بعدش مينا و زن عمو مشغول پاك كردن سبزي شدن ، از مينا پرسيدم براي شام چي مي پزيد ؟ مينا يه نگاهي به زن عمو كرد و گفت ؛ شامي ، خيلي وقتِ شامي نخورديم ، گفتم ؛ باشه الان گوشت از فريزر بيرون ميارم تا يخش آب بشه بعدش چرخ مي كنيم ، زن عمو يه نگاهي به من كرد و گفت ؛ خدا به دادِت برسه ! گفتم ؛ خدا به دادم رسيده ، نُه ماه كه يه فرشته خانوم رو برام فرستاده ، مينا گفت ؛ تحويل بگير مامان جان ، زن عمو خنديد و گفت ؛ شوخي كردم حق طبيعي توست كه چيزي دلت خواست آقا مسعود برات تهيه كنه ، من هم به اندازه شام شش نفر گوشت لخت گذاشتم بيرون فريزر تا يخش آب بشه ، ساعت يك آبگوشت آماده شده بود ، سفره رو انداختم و ظرف و ظروف و هر چی که لازم بود رو آوردم وسط ، عمو حسین هم از خواب بیدار شد و اومد ، مثل دیروز زن عمو آبگوشت رو تقسیم کرد و گوشتش رو کوبید ، تا ناهار رو بخوریم ساعت شد دو بعد از ظهر ، دلمون یه خواب دلچسب می خواست ، سفره رو جمع کردیم و ظرف ها رو شستم و شیر جوشیده رو گذاشتم داخل یخچال و نمازمون رو خونديم و بعدش گرفتم خوابیدم .
ساعت پنج بود که مینا صدا زد و از خواب بیدار شدم ، مینا و عمو و زن عمو بیدار شده بودن و زن عمو گوشت رو با چرخ گوشتی که دیشب مادرم کادو آورده بود چرخ کرد، بعدش هم با پیاز و سیب زمینی رنده شده و .... مخلوط کرد و همراه مینا جان مشغول درست كردن شامی شدن ، من هم یه سری چایی آوردم و با عمو نشستیم به خوردن ، عمو یه خنده ای کرد و گفت ؛ اگه برگردیم روستا فکر کنم دیگه مثل سابق نتونم کار کنم، تنبل شدم ، گفتم ؛ عمو جان حداقل شما تا آخر امسال اصلاً نبايد كاري كنيد و به خودتون فشار بياريد مخصوصاً بار سنگين بلند نكنيد ، خم نشيد ، باد سرد يا گرم به چشم تون نخوره ، از دود و بو و آلودگي به دور باشيد و به موقع بخوابيد ، عمو گفت ؛اينطور كه همه كارها مي مونه ، گفتم ؛ پس من چكاره هستم ؟ عمو خنديد و گفت ؛ تو خودت به كارهاي خودت نميرسي مي خواهي كارهاي منو هم انجام بدي ؟ گفتم ؛ آه ! اين فرشته رو مي بينيد يه نگاه بهش مي كنم و صداش رو مي شنوم كلي انرژي مي گيرم ! خيالتون راحت، با چهار تا از كارگرهاي روستا همه كارها رو انجام مي ديم ، زن عمو كه خوب به حرف هاي ما گوش مي داد گفت ؛ حسين آقا اين آقا مسعود همون آقا مسعودي كه صبح مي رفت باغ غروب به زور مياوردن بيرون ، يادت نيست ؟همون موقع ها كه جواب بله رو گرفت بود مينا رو صبح مي برد شركت برمي گشت و كلي كار مي كرد دوباره ظهر مي رفت مينا رو مياورد ، الان كه بايد بيشتر انگيزه داشته باشه و خيالش هم راحتِ كه مينا رو داره ، عمو خنديد و گفت ؛ حالا تو اين بنده خدا رو بنداز توي معذورات ، مينا گفت ؛ خيالتون راحت باشه من يكي كنار مسعود جونم هستم نميزارم زيادي خودش رو خسته كنه ، مسعود به همه حرف هاي من گوش ميده ! مگه نه مسعود جون ؟ خنديدم و گفتم ؛ صد در صد ، تو هر چي بگي ! عمو گفت ؛ واقعاً ؟ گفتم بله ! دلم نمي خواد چيزي باعث كوچكترين نگراني مينا بشه ! عمو گفت ؛ خدا رو شكر خيالم راحت شد ، گفتم ؛ مگر تا حالا خيالتون راحت نبود ؟ يه چشمك زد و گفت ؛ ها ، نه، آره ! ساعت شده بود هفت شب ، از مينا پرسيدم چند تا نون بگيرم ؟ مينا گفت ؛ بي زحمت هشت تا تافتون بگير ! زن عمو گفت ؛ زياد نيست ؟ مينا گفت ؛ نه مامان مي خوريم ، يواش به زن عمو گفت ؛ آخه حالا من دو نفر هستم ، لبخندي زدم و گفتم ؛ شايد هم سه نفر ! زن عمو خنديد و گفت ؛ خدا كنه ! لباس تن كردم و رفتم از تافتوني دور ميدون هشت تا تافتون داغ گرفتم و برگشتم خونه ، تا شام حاضر بشه نمازم رو خوندم ، سفره رو انداختم و غذا اومد وسط سفره ، مينا هم يه پارچ دوغ از ماست گوسفنداي خودمون رو آماده كرد و من هم رفتم از پاركينگ يه كاسه ترشي و يه كاسه فلفل ترشي و يه كاسه هم خيار شور از ساخته هاي خودمون رو آوردم ( ما داخل ظرف خيار شور سير نميندازيم و با ترخون و ريحون و نعناع و گشنيز و جعفري و كرفس و برگ كرفس معطر و مزه دار مي كنيم خيلي هم خوشمزه ميشه ) خلاصه نفري هفت هشت تا شامي رو با نون و سبزي خوردن و ماست و فلفل ترشي و ترشي و خيار شور و سالاد فصل و دوغ نوش جان كرديم و به گفته مينا هيچ نوني نموند ، مينا و زن عمو كه براي تهيه شام خيلي زحمت كشيده بودن تكيه دادن به پشتي و بعدش رفتن حموم دوش گرفتن ، من هم همه ظرف ها رو شستم و آشپزخونه رو مرتب كردم، عمو هم تلويزيون تماشا مي كرد و مي خنديد ، تا مينا و زن عمو از حموم بيان من يه شير موز غليظ همراه خرما و پودر نارگيل آماده كردم و گذاشتم داخل يخچال ، بعدش همه رخت و لباس هاي چرك رو ريختم داخل لباسشويي تا شسته بشه ، خودمم يه دوش گرفتم تا خواب و خستگي از سرم بپره ، نشستيم پاي تلويزيون و تماشاي سريال هاي شبكه هاي استاني ، هر استان سريالهايي كه مي سازه جذابيت خودش رو داره و بيننده رو مي نشونه پاي تلويزيون ، اون موقع كه شاغل بودم و شب ها كاري جز مطالعه دروس بانكي و تماشاي تلويزيون نداشتم سريال ها و برنامه هاي استاني رو دنبال ميكردم اما از وقتي كه بازنشسته و روستايي شدم كمتر برنامه هاي تلويزيون رو تماشا ميكنم ، مخصوصاً از زماني كه ازدواج كردم ، اونقدر دور و برمون شلوغ ميشه كه وقتي براي اون نميمونه ، خلاصه ساعت ده و نيم بود كه پارچ شير موز رو با چهار تا ليوان آوردم و شروع كرديم به خوردن ، مينا مي خورد و مي گفت ؛ دستت درد نكنه از شير موزهايي كه بيرون مي خوريم خوشمزه تر شده ، زن عمو گفت ؛ خُب ديگه پُرملاتِ و خوب جا افتاده ، تا همه شير موز رو بخوريم ساعت شد يازده ، كانال تلويزيون رو زدم روي شبكه تركيه و ساز و آواز ، تا برنامه كنسرت تموم بشه ساعت شد دوازده و نيم ، من هم يه نگاهم به تلويزيون بود يه نگاهم به نوشتن خاطره امروز ، عمو و زن عمو ساعت يك رفتن و خوابيدن ، مينا ظرف ها رو جمع كرد و شست و لباس ها رو از لباسشويي بيرون آورده صدا ميزنه مسعود جان اين لباس ها رو هم ببر پهن كن ، بلند بشم برم و كاري كه بهم واگذار شده رو انجام بدم و بيام بخوابم ، شب و روز خوش .