سوژه دایی
همين موقع بود كه پدرم و پدرام پسر خواهرم فريبا از راه رسيدن و يه بغل نون سنگك توي دست شون ، بعد سلام و عليك و احوال پرسي ، پدرم پرسيد چي شده ؟ به چي مي خنديد ؟ دايي مجيد خنديد و گفت ؛ به اينكه من نمي تونم به گوسفند بگم گوسفند ، پدرم گفت ؛ الان كه درست ميگي ! گُوسبند رو گُوسبند تلفظ كردي ، دوباره همه زدیم زير خنده ، مينا كه نگو حسابي داشت خرمالو مي خورد و ميخنديد ! خلاصه دايي گفت ؛ اين كارها رو كردم كه بدونيد دايي مجيد اومد ، پاشيد بياييد روستا ، پوسيديم از تنهايي ، عجب اشتباهي كرديم براي خواهر زاده مون زن گرفتيم ، حالا نه خودش وخانومش توي روستا هستن نه پدر خانوم و مادر خانومش ، اينجور كه نميشه ، گفتم دايي ، يه هفته ديگه توي روستا هستيم ، عمو حسین خنديد و گفت ؛ آره ! ميان كه دوباره فيلم تون كنن ، دايي گفت ؛عيب نداره ! فيلم كنن ! كي از خنديدن و خندوندن بدش مياد ؟ بعد يه چشمك به مادرم انداخت و گفت ؛اگر از ناهار خبري نيست برم خونه فاطمه ! فریبا گفت ؛ الان هم خونه فاطمه هستي دايي ، دايي خنديد و گفت ؛ منظورم دخترم بود ، حالا ناهار رو بيار بخورم كه بايد سفارش بقيه رو هم ببرم براشون، خلاصه سفره رو انداختيم و آبگوشت خوشمزه رو خورديم ، بعد ناهار دايي گفت ؛ دو سه جا كار دارم انشااله فردا عقد كنون ميرسم خدمت تون ، مادرم گفت ؛ ناهار بياييد اينجا با هم بريم ، دايي گفت ؛ آخه ! خواهرم فريبا گفت ؛ دايي اينطور خيلي خوش ميگذره ! دايي مجيد خنديد و گفت ؛ حالا كه اينطور شد اصلاً ميام ، بعد بلند شد تا بره دنبال كارش ، چند نفري رفتيم تا راهش بندازيم ، گفت ؛اما جاتون خيلي خالي و يكم سخت ميگذره ، زودتر بياييد ، ما هم قول داديم چند روز بعد عمل چشم عمو حسين بر مي گرديم روستا ، خلاصه دايي رفت و هر كي يه گوشه اي استراحت كرد ، مينا كه ياد كارها و حرف هاي دايي افتاده بود با لبخند خوابش برد و من ازش فيلم و عكس گرفتم و بعد خودمم گرفتم خوابيدم .
ساعت چهار و نيم از خواب بيدار شدم ، رفتم داخل حال ، بقيه هم از خواب بيدار شده بودن و داشتن چاي و عصرونه مي خوردن ، طبق معمول مادرم به عروسش مينا خانوم مي رسيد و يه تيكه گوشت به قواره يه مشت دست كه با آبگوشت ظهر پخته بود رو لقمه لقمه مي كرد و مي داد تا بخوره ، خنديدم و گفتم ؛ اي كاش زودتر از اينها مي ديدمت تا لااقل من هم به يه نون و نوايي مي رسيدم ، مادرم گفت؛ اي پسرِ لوس و نُنُر ، كم بهت خدمت كردم و نازت رو كشيدم ، حالا كه اينطور شد پاشو برو يه سري ديگه چايي بيار تا مينا جان حسابي سير بشه ، رفتم و يه سري چايي آوردم و خورديم ، بعدش رفتم پاركينگ و شروع كردم به تميز كردن سانتافه ، اول داخلش رو حسابي با جارو برقي تميز كردم وبعدش با دستگاه توليد باد ( بوليور) باد گرفتم تا حسابي گرد و خاكش بره ، بعد هم با يه دستمال حسابي گرد گيري كردم ، زير پايي ها رو هم شستم و انداختم گوشه اي تا خشك بشن ، بيرونش رو هم با دوتا دستمال تميز كردم و برق انداختم ، آخرش هم زير پايي ها رو انداختم داخل و چادرش رو كشيدم ، يادم افتاد زموني كه ما بچه و نو جوون بوديم مي رفتيم كمك عمو و دايي مون ، هيچكدوم از خواهر زاده ها و برادر زاده نيومدن و تنهايي خودم اين همه كار رو به آخر رسوندم ، رفتم بالا پيش مادرم و ... ، پرسيدم از بچه ها و بقيه خبري نيست ، خواهرم فريبا گفت ؛ ببخشيد داداش فردا چه روزيِ ؟ گفتم ؛ جشن عقد رضا ! گفت ؛ داداش من ، كوچيك و بزرگ رفتن به خودشون برسن ، گفتم ؛پس حالا كه اينطور شد من هم فردا ميرم آرايشگاه ، مينا يه نگاهي به من كرد و اشاره كرد به سبيل هام ، يعني با اجازه من بايد اصلاح كني ، خنديدم گفتم ؛ چشم تا شما دستور نداديد دست بهشون نمي زنم ، عمو حسين خنديدو گفت ؛ بنده خدا بايد براي اصلاح صورتش هم از خانومش اجازه بگيره! مينا خنديد و گفت ؛ اين يكي از شروط من با مسعود بود كه گاهي يادش ميره ، يه پرتقال خوردم و رفتم حموم و يه شستشوي حسابي كردم و اومدم ، ساعت هشت شده بود و هنوز دور و برمون خلوت بود وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و نشستم كنار عمو حسين و بقيه به تماشاي تلويزيون ، ساعت نه كم كم برادرها و خواهرا و خانواده هاشون اومدن و سلام سلام نشستن ، پدرام گفت ؛ دايي بيا كشتي بگيريم ، گفتم ؛ حالا فكر كردي داري بزرگ ميشي مي توني منو بزني ، يه كشتي فرماليته گرفتيم و پدرام برنده شد و بستمش به بوس ، پسر فكر نكن بزرگ شدي براي من همون فسقلي هستي كه از سر كولم بالا و پايين مي رفتي و از كار نرسيده مي گفتي دايي بريم پارك ، خانوم ها هر كدوم مشغول كاري بودن ، تا اينكه سفره شام رو انداختن و كمك كردم بساط شام رو چيدم ، خواهرم فريبا خورشت قورمه سبزي تدارك ديده بود و حسابي جا افتاده بود ، تا شام رو بخوريم ساعت شد ده و ربع، بعدش سفره جمع شد و نشستيم دور هم و صحبت و برنامه ريزي فردا و خوردن ميوه ، فرنگيس زن عمو كه خوب داشت به حرف هاي بقيه گوش مي داد رو كرد به من گفت ؛ تحويل بگير، اصلاً متوجه نشدي كي مينا رو عقد كردي و كي رفتيد سر خونه زندگي تون ، همه چي حاضر و آماده بود ، خنديدم و گفتم ؛ تا ميومدم دست به كاري بزنم مي گفتن داماد كه كار نمي كنه ، برو با مينا جان قدم بزنيد و با هم صحبت كنيد ، زن عمو گفت ؛ تو و مينا هم از خدا خواسته ! گفتم ؛ بله ديگه من اختيار تام داده بودم بقيه كارها رو پيش ببرن ، مينا گفت ؛ مامان الكي كه نيست دايي حميد بهش ميگه خان ، عمو حسين گفت ؛ حالا كه چي ؟ بنده خدا بد كرد اون روز مينا رو رسوند شركت و از هم خوششون اومد و از تنهایی در اومدن ؟ زن عمو خنديد و گفت ؛ نه ! مينا كه از قبل حسابی پاكباخته آقا مسعود شده بود اما بعد از اون اگه چشم هاي مسعود جان رو می بستي هر جا ولش مي كردي يه راست ميومد خونه مون و سراغ مينا رو مي گرفت ، مينا كه ازخنده بقيه خنده اش گرفته بود گفت ؛ از دست تو مامان ، اگه يكم ديگه سر بسر مسعود بگذاري تمام گُوسبنداي دامداري رو به نامت ميزنه ، بعد گفت ؛ اي واي منم بجاي گُوسبند ، گفتم گُوسبند ، همه زديم زير خنده ، پدرم از اون طرف يه موز و يه پرتقال پوست كند و داد به مينا و گفت ؛ بخور كه فردا بايد خودت رو به همه فاميل نشون بدي تا بدون كه من چه عروس نازي نصيبم شده ! مينا هم شروع كرد به خوردن و خنديدن ، خلاصه امشب هم با خنده روي صورتمون و ياد روزهاي شاد و بعضاً تلخ گذشته توي ذهن و دلمون به سر رسيد و همه رفتن بخوابن تا فردا رو با انرژي بيشتري آغاز كنن ، مينا هم گرفت خوابيد منم گوشه اي از قصه امروز زندگيم رو نوشتم تا يادگاري باشه براي فرداها ، پس تا فردايي بهتر .