آقاي دكتر و خانواده اش رو كه بدرقه كرديم و رفتن، از مينا پرسيدم تو دوست داشتي يا داري بري يه كشور اروپايي درجه يك يا دو زندگي كني ، مينا خنديد و گفت ؛ اگه دوست داشتم كه الان مهرت توي دل من نبود و دستم توي دستاي تو، بهت تعريف كردم يكي از خواستگارام داندانپزشك بود و هواي مهاجرت توي سرش داشت و به من مي گفت ؛ با هم مهاجرت مي كنيم كشور سوئد دارم كارهاش رو مي كنم و خيلي از كارها اُكي شده ، دوتا مهندس ساختمون هم از همين حرف ها ميزدن ، نه مسعود جان ، من منكر اينكه توي خيلي از كشورهاي اروپايي راحت تر ميشه زندگي كني نيستم اما بايد بتوني با خودت كنار بيايي و دلتنگي كه سالها مهمون دلت ميشه رو بتوني تحمل كني ، اينجا توي همين ساختمون دوتا از خواهرات و دوتا از برادرات با مامان و بابا زندگي مي كنن ، اگه يه روز همديگرو نبينن دلشون ميگيره ، تو هم همينطور ، مگه نه ؟ گفتم ؛ حرف دل منو زدي ، بيشتر از نه ماه كه با هم هستيم اگه يه روز به هم تلفن نزنيم انگاري يه چيزي رو گم كرديم ، دو هفته كه روستا نميان از دلتنگي افسرده ميشيم ، تو باشي يا من ، چه خواهر و برادر تو يا مال من ، تازه اين مال خواهر و برادر و بچه هاشون و پدر و مادر ، بقيه فاميل هم براي خودشون سهمي دارن ، نه ما آدم غربت نيستيم ! فرنگيس زن عمو خنديد و گفت ؛ مينا جان نمي خواهيد آپارتمان جديدتون رو نشون بديد ، مينا خنديد و گفت ؛مامان از دست تو ! عمو حسين كه از خنده زن عمو خنده اش گرفته بود گفت ؛ چكار داري دختر منو، راه افتاديم رفتيم آپارتماني كه جديداً خريديم ، توي همين كوچه ست ، داخل حياط كه شديم زن عمو گفت ؛ نه ! سليقه تون هم خوبِ ! عمو حسين گفت ؛ اگر بد بود كه اينجا نبودن ، رفتیم داخل آپارتمان ، گفتن مبارک باشه خیلی قشنگه ، خداییش تمیز نگه داشتن ، مینا خندید و گفت ؛ مثل اینکه دست آقا دکتر و خانوم دکتر بوده صبح میرفتن مطب و بيمارستان شب میومدن ، باید تمیز باشه ، عمو حسین گفت ؛ یه نقاشی بشه خودش رو نشون میده ، زیاد کار نداره ، مینا گفت ؛ کابینت هاش هم خوب و سالم به آقا رضا بگو باز کنن ببرن توی حیاط بشورن بعد تموم شدن نقاشی نصب کنن ، گفتم ؛ اتفاقاً بهش گفتم ، خوبيش اينِ كه خودش معماري و شهر سازي خونده راحت مي تونه كارها رو پيش ببره ، نقاش هم آشنا داريم ، پدرم باهش صحبت كرده و قول همين روزها رو گرفته، زن عمو همه اتاق رو نگاه مي كرد و سر تكون مي داد و مي خنديد مي گفت ؛ اينجا هم مثل خونه انديشه تون و خونه باغ تون دو تا حموم داره ، گفتم ؛ بدِ كه آدم ها به فكر تميزي و بهداشت شون باشن ؟ عمو حسين خنديد و گفت؛ نه ! چرا نباشن ؟ وقتي مي تونن داشته باشن بايد از زندگي شون لذت ببرن ، خنده كه نميگذاشت راحت حرف بزنم گفتم ؛ زن عمو جان زير بنا زياد بود فضا اضافه اومد و تصميم گرفتن دو تا حموم بسازن ! شام بايد ميرفتيم خونه پدر و مادر آقا نادر همسر خواهرم فريبا ، البته همگي يعني همه خواهرا و برادرا با خانواده ، اين بين خيلي از فاميلاي ما جا افتاده كه دست جمعي مهموني ميريم و مهموني ميديم و خيلي هم به صرفه و خوش ميگذره و رابطه ها قوي تر ميشه ، اين شد كه برگشتيم خونه پدرم ، همه آماده شده بودن ما هم لباس مناسب مهموني پوشيديم و سوار ماشين هامون شديم و راه افتاديم ، خوشبختانه خونه احمد آقاتوي منطقه شهرک غرب و زود رسيديم ، بعد سلام و عليك و خوشامد و احوالپرسي نشستيم به پذيرايي شدن ، خانواده احمد آقا يه خانواده كم جمعيتي هستن ، يعني دوتا پسر و يه دختر ، پسر بزگترشون كه پنجاه و پنج سالشونِ پزشك هستن و يه شهرستان ديگه زندگي مي كنن ، يعني اونجا دانشگاه رفتن و همونجا هم علاقمند به همكلاس شون شدن و ازدواج كردن و موندگار شدن ، بعد آقا نادر خودمونِ كه پنجاه سالشِ و متخصص بيهوشي ، خواهرشون كه همسن خواهرم فريباست يعني چهل وپنج سال شون و استاد زبان انگليسي هستن و توي دانشگاه تدريس مي كنن ، اون زمون كه باخواهرم همكلاس بودن دوست صميمي شدن و ايشون بودن كه خواهرم رو پسند كردن و باعث و باني ازدواج فريبا با آقا نادر شدن ، احمد آقا و خانوم شون مهتاب خانوم هم دبير بودن و الان هم بازنشسته هستن ، خلاصه پذيرايي از يه طرف ، بگو بخند و شوخي از طرف ديگه ، احمد آقا به شوخي به من گفت ؛ مي خوام يه خونه باغ برام پيدا كني بخرم بيام اونجا بمونم و چند تا از گوسفندات رو هم بهم بدي ، اين نادر ما بد قولِ ، نادر مي خنديد و مي گفت ؛ باباجون بگو دلم ميخواد بيام روستا بمونم ملاحظه مي كنم ، ما كه حرفي نداريم ، خونه باغ به اون بزرگي بريد هم آب و هوا عوض كنيد هم به وضع باغ برسيد ، مهتاب خانوم مي خنديد و مي گفت ؛ باباتون شايد بتونِ دوري منو تحمل كنه اما دوري دوستا و همكاراي سابقش رو نمي تونه و بايد هر روز همديگر و ببينن وسر بسر هم بگذارن و مثل بچه هاي مدرسه با هم توپ بازي كنن ، احمد آقا هم مي خنديدو مي گفت؛ دل ما هم به اين خوشِ و دانش آموزهايي رو كه تربيت كرديم توي كوچه و خيابون و ادارات ببنيم و لذت ببريم ، شام حاضر شد و سفره رو پهن كردن و بساط رو چيدن ، چلو گوشت ، اون هم از گوشت گوسفنداي آقا نادر ، البته نرگس خانوم خواهر آقا نادر زحمت تهيه شام رو كشيده بودن ، بعد خوردن شام و بگو بخند و خوردن ميوه و چاي ، پدرم از احمد آقا رسماً دعوت كرد براي جشن عقد با بستگانشون تشريف بيارن ، البته پدرم اين وظيفه رو به عهده آقا نادر گذاشته اما لازم ديد كه حضوراً از احمد آقا هم بخواد ، خلاصه شام و شب نشيني تموم شد و برگشتيم خونه ، خواهرم زيبا و برادرم مهرداد رفتن خونه خودشون ، عسل كه مثل هميشه كنار مينا بود مي گفت ؛ من مي خوام پيش ميناجونم بمونم ، مينا هم مي بوسيدش و بهش مي گفت ؛ برو فردا دوباره هم ديگرو مي بينيم ، ساعت دوازده و نيم و همه رفتن و خوابيدن ، منم تصميم گرفتم تا برگ ديگه اي از دفتر زندگيم روبنويسم تا شايد روزي از خوندنش خاطره ها رو راحت تر به ياد بيارم ، پس تا روز ديگر .