توجه فروشنده و مردمی که اونجا بودن به ما جلب شد که این خانوم و آقا به زبان انگلیسی چی میگن ، منهم به فرنگیس زن عمو گفتم ؛ فکر کردی من از اون پسرا بودم که بیام التماس کنم ، از فرداش میرفتم دامداری و باغ و سر زمین کار می کردم خیلی راحت مینا رو فراموش می کردم ، عمو حسین که می دونست ما با هم کل انداختیم می خندید و نسبت ما رو به مردم می گفت ؛ اونها هم می خندیدن ، بعد من کارتم رو دادم به مسؤل صندوق و پول معجون ها رو حساب کردم ، بعد زن عمو به فارسی گفت ؛ حالا شد ! من یه تعارف کردم شما چرا جدی گرفتید ؟ بلاخره انگليسي صحبت کردن منو زن عمو چند دقیقه ای برای خودش شد یه خاطره ، بعد سوار ماشین شدیم حرکت کردیم و ساعت هشت رسیدیم خونه ، شام رو خونه عمه ملوك دعوت بودیم بلافاصله همه راه افتادیم رفتیم پونک ، خونه شون از خونه پدرم زیاد دور نیست ، اگه ترافیک نباشه بیست دقیقه ای می رسیم ، ساعت هشت و نیم توی خونه شون بودیم ، بعد سلام و علیک و خوشامد ، نشستیم ، عمه ملوک با دختراش که همه ازدواج کردن و از همه شون یکی دوتا نوه داره شروع کرد به شوخی و ِگله ، حالا بعد عهد بوقي اومدی الان ميايي ؟ ماجرا رو توضیح دادم و بعد گفت ؛ شوخي كردم مي دونستم ، ترافيك تهرون به هيچ قول و قراري رحم نمي كنه ، آقا ناصر شوهر عمه ملوك رو كرد به عمو حسين و گفت ؛ داماد خيلي خوبي نصيبت شده ، عمو حسين كه ماجراي معجون يادش افتاد بود گفت ؛ آره مخصوصاً زبان انگليسي هم بلد باشه و با مادر خانومش كل بندازه ، بعد زن عمو رو كرد به عمو حسين و گفت ؛ باشه خوب آقا مسعود رو بردي توي جبهه خودت ، مينا و بقيه كه از جريان بي خبر بودن ماجرا رو پرسيدن ، عمو هم شروع كرد به تعريف ، مينا خنديد و گفت ؛ بابا كاش منم اونجا بودم به پشتيباني از شما و مسعود در ميومدم ، زن عمو كه مي خنديد گفت ؛ تو هم تقصير نداري ، خيالت از خانواده آقا مسعود راحت بود چراغ سبز رو زود زدي ، همه مي خنديدم و فرنگيس زن عمو بيشتر ، بعد امير گفت ؛ كاش دايي مجيد و دايي حميد هم بودن اونها رو هم فيلم مي كرديم ، ياد حرف هاي اون روز دايي حميد افتادم و تعريف كردم ، امير مي خنديد و مي گفت ؛ باشه طلبش يه روزي حسابي فيلمش مي كنم ، خلاصه ساعت نه و نيم شده بود ، سفره شام رو انداختن و بساط رو چيدن ، عمه دو جور غذا تدارك ديده بودخورشت فسنجون و قورمه سبزي ، من كه حسابي گرسنه شده بودم از هر دوتا غذا خوردم تا عمه خوشحال بشه ، مينا هم كه عصري توسط مادرم خدمت يه بشقاب گوشت آب پز و با نون و سالاد فصل رسيده بود تا جايي كه مي شد خورد تا عمه ملوك رو خوشحال كنه ، شام رو خورديم و سفره جمع شد ، ميوه و چايي و تنقلات اومد وسط ، هر كي از جايي صحبت مي كرد ، عمه ملوك به مينا مي گفت ؛ مسعود اون موقع كه تهرون بود هفته اي يه بار رو خونه مون ميومد و يه شام يا ناهار مي موند ، اما از وقتيكه بازنشسته شد و اومد روستا از اين خبرها نيست ، مينا مي خنديد و حرفي براي گفتن پيدا نميكرد ، بعد معصومه دختر عمه ملوك گفت ؛ مامان توقع بالايي داري ! مي خواهي اين همه راه بياد براي ناهار يا شام ؟ همونجا مينا خانوم درست مي كنه و مي خوره ! بعد عمه مي گفت ؛ راست ميگي اونموقع مينايي در كار نبود كه هوش و حواسش رو ببره ، شنيدم گاه وقتي مي خواهي بري باغ ميري دامداري ، خنديدم و گفتم ؛ اون اوايل كه تازه مينا رو ديده بودم اينطور شدم بعد حواسم اومد سرجاش ، همه مي زدن زير خنده ، دختر عمه ها مي گفتن ؛ پسر دايي اين حرف درستِ يا نه ؟ مي گفتم؛ آره ، صبح مي خواستم برم باغ ، مي رفتم دامداري دم ظهر متوجه مي شدم اي واي اشتباه اومدم ، صداش رو در نمياوردم ، بعد يه مدتي اين ها رو به زهرا زن عمو و عمه تعريف كردم اما مثل اينكه عمه خوب جايي فاش كرد ، خلاصه گفتيم و خنديدم و چايي و ميوه خورديم ، ساعت دوازده شب هم از عمه و آقا ناصر و بچه هاشون و دامادهاشون خداحافظي كرديم و برگشتيم خونه ، مينا كه ظهر خوابيده بود نشست به خوندن كتاب تاريخ ايران باستان ، من هم كه خواب از سرم پريده نشستم به نوشتن سر گذشت امروز ، الان هم ساعت يك و نيم و برم بخوابم تا فردا صبح با عمو بريم آزمايشگاه براي انجام يه سري آزمايش ، تا روزي ديگر خدانگهدار .